کلاس نقاشی و برگزاری نمایشگاه نقاشی
سلام عزیز دل مامان؛
نیکا جون از اونجا من و بابایی مهربونت مثل اکثر پدر و مادرهای دیگه که دوست دارن بچه هاشون اکثر چیزهارو یاد بگیرن خیلی ذوق داشتیم که تو در کنار ورزشت نقاشی هم یاد بگیری البته به اندازه سنت بلدی می خواستیم بیشتر تشویقت کنیم ( آخه زیاد به نقاشی علاقه نداری)با رضایت خودت کلاس نقاشی تو کتابخونه فاز 1 ثبت نام کردیم و کلی هم ذوق کردی آخه عاشق کتابخونه ای.بابایی جونی برات همه چیز خرید و همچنان ذوق میکردی، محدث جون هم ثبت نام کرده بود،چند جلسه اول خوب بودی، قشنگ رنگ میکردی ولی یزره که گذشت با زور من رنگ میکردی، همش میگفتی خسته ام ، حوصلت نمیگرفت،ولی عاشق ژیمناستیکی، نقاشی ول میکردی میرفتی سراغ حرکات ژیمناستیک، تا اینکه 2 جلسه مونده بود تا یک ترمتون تموم شه خانم باغی ( معلم نقاشیتون ) گفت پایان هر ترم نقاشی بچه هارو از دفترشون جدا کنید به هر بچه ای به میز جداگانه میدم که نمایشگاه بزنیم و همه میتونن بازدید کنن و نقاشیهاشون ببینن، خلاصه چون تو نقاشیهات پشت هم کشیده بودی یک سریش از دفترت جدا کردم و چند تا هم با کلی انرژی که من بهت دادم خیلی خوشگل کشیدی و رنگ کردی( کلا تعداد نقاشیهات 14 تا بود)من هم با ذوقی که داشتم دور تادور برگه هات تزیین کردم.روز دوشنبه بابایی من و تو و عمه جون و محدثه جون زودتر رسوند کلاس برای تزیین، من خیلی خوشگل میزت تزیین کردم و چون خیلی با عشق وقت گذاشته بودم میز تو از همه میزها خوشگل تر بود.خانم باغی و بقیه هم خیلی خوششون اومد( البته نقاشیهای خوشمل تو این زیبایی چندین برابر کرده بود)بابایی و مامان جون و عمو هم اومده بودن تا نقاشیهای خوشگل تو و محدثرو ببینن.همه چیز خیلی خوب بود تو خیلی قشنگ نقاشیهات توضیح میدادی با دوستات عکس گرفتی، فقط موقعی که می خواستیم بینیم خونه تو بغض کردی گفتی دیگه
نمیرم، اون جلسرو موندی ولی بابایی 2 ساعت پشت در موند، از جلسه بعد گفتی نقاشی دوست ندارم خسته میشم نمیرم هر چی باهات صحبت کردیم گفتی نه، ما هم اذیتت نکردیم دیگه نزاشتیم بری، بابایی بنده خدا از هر چی که مربوط به نقاشیت میشه بهترینش برات گرفته بود ولی این نرفتن کلاست دلیل نمیشه تو نقاشی دوست نداری موقعی که نقاشی میکشی خیلی خوب میکشی.
جیگر مامان ما همه تلاشمون میکنیم تو تو همه زمینه ها بهترین باشی...





کلاس نقاشی و برگزاری نمایشگاه نقاشی
